دوشنبه 1386/12/20
نوشته های پراکنده درباره فیلم
چهار ماه و سه هفته و دو روز
سرد است. فضای سرد و غم زده ی شهر را حتی اگر اوتیلیا شال گردن نداشته باشد هم می توان حس کرد. حتی از پشت مانیتور . اما نگاه آخر اوتیلیا ست که از عمق این سرما می گوید.

مرد با هیچ پیشنهادی راضی نمی شود . چه طوری بهتون اعتماد کنم ؟ مگه ما با هم دوستیم؟ می تونم به عنوان صبحانه بخورمت.
و در اوج این بی اعتمادی آدم ها به هم است که گابیتا به مرد دروغ گفته است .

این اوتیلیاست که در نهایت راضی می شود به خواسته ی مرد تن در دهد , او حتی اشک هم نمی ریزد.
گابیتا چرا . گریه می کند.

چرا دروغ گفتی؟ چون فکر می کردم بهتره!
تو فکر کردی.... البته .

سرد است . درست مثل روزهای آخر اقتدار کمونیست ها در رومانی. مثل نگاه اوتیلیا در صحنه آخر.
سرد و سیمانی.

